علي در بيستم فرورين ماه 1352 در خانواده اي مذهبي و زحمتكش در روستاي باغشن از توابع بخش زبرخان چشم به جهان گشود ، وي چهارمين فرزند خانواده بود و به علت در آمد پايين خانواده به كمك پدر شتافت و به كار كشاورزي و قالي بافي مشغول شد و براي اينكه از درس و تحصيل محروم نماند شبانه نيز به تحصيل مي پرداخت و در كنار آن به فراگيري قرآن مشغول شد .
با شروع جنگ تحميلي و مشاهده فجايع اسف بار دشمن و احساس مسئوليت در مقابل شهدا و فرزندان آنان ، علي با آنكه سن و سال زيادي نداشت توانست با كسب اجازه از پدر راهي جبهه شود . او قبل از اعزام خود تنها تكه كلامش اين بود كه :
«اگر من به جبهه بروم جنگ تمام خواهد شد.»
او اتمام و پيروزي دفاع مقدس را ملزم بر حضور خود و جوانان هم سن و سالش در جبهه مي دانست و اينگونه شد كه بعد از گذشت مدت 3 ماه از شهادت علي، رسما آتش بس بين ايران و عراق اعلام شد .
علي در شب قبل از شهادت خوابي ديد كه او را از خود بي خود نمود . صبح روز بعد در حاليكه فرمانده دسته آمار نيروها را مي گيرد ، نبود علي را احساس مي كند و بعد از ساعتي جستجو او را كنار نخلي مي بيند كه به فكر فرو رفته ، فرمانده جلو رفته و با او صحبت مي كند ، او در حاليكه اشك مي ريزد خوا ب شب قبلش را براي فرمانده تعريف مي كند كه :«ديشب آقايي به خوابم آمدند و گفتند كه شما نيز فردا همانند من سرت را از دست خواهي داد »
علي بخاطر نويد ي كه به او داده شد ، شيريني خريده و بين دوستانش تقسيم نمود و سرانجام وعده يار نزديك شد و در همان روز 26/2/67 در منطقه گوجار غرب بر اثر اصابت خمپاره دشمن ، علي با جدا شدن سر از تن و متلاشي شدن بدن ، شهد شيرين شهادت را نوشيد و جان به جان آفرين تسليم نمود .
بلي ، او خود ستاره طالع غيب را مشاهده نمود و نويد رهايي بخش حسين (ع )را بر پهنه گيتي نظاره گر شد كه :و ان كان دين محمد لم يستقم الا بقتلي فيا سيوف خزيني
او چه زيبا سرود عشق را خواند و چه نيكو پاي به مسلخ عشق نهاد و چه پر ابهت قرباني اين مسلخ عشق شد .